خرید بک لینک

درباره سایت

مُـــ ــــ ـــــ ــعَــــ ـــــ ـــلَّـــــ ـــــــ ــــقْ

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من،

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

...

امکانات وب

یک منجی می خواهم. یک هدایت کننده. یک چراغ راه. کسی که راه را نشانم بدهد. کسی که وقتی به قعر چاهی سقوط می کنم دستم را بگیرد و به بالا بکشد. یک نفر باید باشد. یک نفر که با تمام وجود به او ایمان داشته باشم.

 

گاهی آدم فقط به یک شمس نیاز دارد تا مولانای زمانه ی خود شود.

 

 به درماندگی رسیده ام. نهایت مستاصل شدن در راهی که دارم میروم. نه پایانی می بینم و نه ادامه ی راهی. باید شمس خود را پیدا کنم. این یک ضرورت است....

 

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

برچسب: شمس , مولانا , هدایت کننده , مستاصلی, نویسنده: زینب تاريخ: 9 / 6 / 1393 ساعت: 20:40

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم

 

 

چه می کنه این سعدی... واقعن دمش گرم... معجزه می کنه با روح آدم... با من یکی که بدجور همدردی میکنه... در یک کلام فوق العاده س این بشر. همین یه بیتشو ساعت هاس باهاش درگیرم.

" دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت"  غمگین سعدی فک کنم فقط تو می فهمی که من دارم چی میکشم... خسته

 

برچسب: سعدی , نویسنده: زینب تاريخ: 8 / 6 / 1393 ساعت: 3:07

صفحه بندی